سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

 

دورم

نه اینکه نباشد در این نزدیکیها

روی انگشتهایم .. میان خط های پیشانی ام ... زیرپلک هایم حتی حس می کنمش

اما دورم

به اندازه ی قرن ها غفلت

اما دورم

و نزدیک نمی شوم انگار

حتی به سر انگشتان خودم

خط های پیشانی ام

پلک هام

انگار نزدیک نمی شوم ...

به خودم!

 

+ تنـ هـایی که نفوذ می کند ... این رشـته سـر دراز دارد!

++ می روم سفر ... خدا کند این سفر از من برنگردد!

 


+ تاریخ پنج شنبه 90/12/25ساعت 11:36 عصر نویسنده | انار

 

آه سید .. چقدر مانده تا تباهی این ثانیه های متحیر؟

کدامین آب است که عطش می سازد برای گلویی که تشنگی را نمی فهمد ؟

مگر نه این که به قدر یک نفس کشیدن به او نزدیکم ؟

آیا هیچ بازدمی هست که از دم ِ من بر آید و نام او را هجی نکند ؟

آه پیامبر  ِ روزهای بی خبری ام !

کجاست آن راهی که از میان نیل ِ آشفتگی هایم عبور کند ؟

از درون این شعله های غضب و آلودگی آیا بهشتی هست که مرا یاری کند ؟

... دیگر تاب ماندنم نیست !

 

+بی ربط نوشت: همراهم گم شده ... هم راهم را که گم نکرده ام!


+ تاریخ یکشنبه 90/12/21ساعت 4:47 عصر نویسنده | انار

 

                       + انگار تمام جوهرهای آبی دنیا کم است برای حمایت از تو ، ایــــــــــــران عزیز ِ من !

                       + قلبی که به تپش بیفتد دیگر از آن ِ صاحبش نیست ... رهبرم !

                       +  دست های از کار افتاده ی روی میز، صورت های سیلی خورده ی روی میز،

                           خواب های تعبیر نشده ی روی میز، نظریه های تحقیر شده ی روی میز ...

                           ... این همه گزینه روی میز ... کم نیست ؟

                       + تنها از فضل ِ توست خدا این همه بصیرت در مردم ِ کشورم !

 


+ تاریخ شنبه 90/12/13ساعت 9:15 عصر نویسنده | انار

 

وقتی به آسمان سلام می دهی
ابرها دست هایشان را به نشان تقدیر در هم گره می کنند و باران مشتاقانه به سوی تو سرازیر می شود
وقتی به زمین نگاه می کنی
خاک ها با دانه های گل های بهاری برای نشاندن لبخند روی لبانت هلهله می کنند
و گل ها عطر جاودانه ی تو را استشمام میکنند
وقتی راه می روی
انگار تمام کوه ها چشم به قدم های تو دوخته اند تا با هر قدمت نجوای عاشقان را در خود تکرار کنند
صدای پایت صدای در گلو مانده ی تمام عاشقان جهان است
اما وقتی سکوت می کن ...
وقتی سکوت می کنی ...
.
.
پایان جهان اعلام می شود!

 

+ بدون شرح


+ تاریخ پنج شنبه 90/12/11ساعت 4:36 عصر نویسنده | انار

 

از آن پلی که برایـم ساخته ای نمی دانم چیزی مانده یا نه ..

که من خود بارم را افزون کرده ام و پل را آرام آرام به سمت تباهی کشانده ام ...

این سنگینی و پلی که باید به سمت تو بیاید ...

 و مسیر  ِ من ..

و صراط مستقیم  ِتو ...

و چشمهای بسته ی من ...

و دست های تو که " فوق ایدیکم" ...

و پاهای سست من ...

و رحمانیت ِ تو ...

 

+ یـا من یـسمی بالغفـور الرحیـم !

+ شروع کردم سیـد ... شمارش معکوسش با تو !

 


+ تاریخ سه شنبه 90/12/2ساعت 1:52 عصر نویسنده | انار


   
   

AvaCode.19